خوبه بعضي وقتا ادم برگرده به عقب و از خودش بپرسه كه واقعا ارزششو داشت و داره ...؟!!!
|
|
داشت ميگفت فلاني از 12 ماه زندگيشون حتي يه ماه اش رو هم با خانمش نبوده!! بدجور به بن بست خورده...حالام كه دانشگاه ازاد يزد قبول شده و از خونوادش و همه فراري شده و رفته يزد.....
سكوت كرد و واستاد ببينه من چي ميگم ...
حرفو عوض کردم و گفتم شنيدي هاشمي ميخوااد بياد مشهد...؟؟!
ياداوري : بنا كردن يه زندگي مشترك (و گيرم خوب و با عشق) روي خرابه هاي يه زندگي ديگه....!!
او هميشه در توهم اينكه مبادا كسي ما را اغفال كند و احيانا دنبال پسركي هفت خط راه بيوفتيم!
ما را از دور چك ميكند و مي پايد!!!!
حال او خبر ندارد كه از دوران اغفال شدن و اغفال كردن ما روزها و ماهها ميگذرد..!
هه ... خنده داره!! اخه من به كي بگم!! دايي مهدي ديوانه ي من... پايه ي پرسه هاي خيابون عدل خميني .. به من بدبين شده !!! كسي موش ميدواند شايد!! شايد...
پ ن : من ادعاي لارج بودن ندارم!! فقط از بعضي از حرفاي بچه گانه لجم در مياد!! همين... بعضي از حرفاش ديوونه ام ميكنه!! ابله فقط يه كلمه ... اون ابله كه فك ميكنه ميتونه خاطر و ذهن منو پاك كنه .... حس كسي رو دارم كه از يه خواب خوش بيدار شده و فهميده همش يه خوااااب بوده.... تو رويا بودم.. يه روياي شيرين!
+ نوشته شده توسط : خواهر زاده ي به ستوه امده ي فراري...
گفتم من بجاي منيژه بودم حتما ناراحت ميشدم... چه معني داره يكي بياد واسه شوهرت كادو بخره ...؟!
سكوت .....
ياده شاعرانه هايي كه اقاي ج به افسانه تقديم كرده بود افتادم تمامشو حفظ ام... باور كن!(روزایی شاعرانه ای بود دفتر استادم بهش اضافه شده بود..)
ميترسيدم از اين جور زندگي ....چون جلوي چشمام بودن.. هر چهارتاشون ....!!
شوهر افسانه ... منيژه خانم و دو تا بچه اش .. افسانه و دختر نازش ... و اقااي ج ...!!!
++ افسانه از شوهرش ميناليد گفتم خب اصلا اين محمد اقا رو از كجا پيدا كردي؟؟؟
داشت توضيح ميداد كه اره 10 سال پيش اينجوري نبود چوون بابا منو مجبور نكنه با پسر عمه ازدواج كنم..........
خواهرش از اون ور گفت: دروغ ميگه مثه خررررر عاشق محمد بود!! وقتي محمد ميرفت شهرستان مينشسته هي گريه ميكرده....الان يادش رفته!!!
پ ن : اينم از زندگيه با عشق!!!!! انگار ادم هميشه بايد با حسرت زندگي كنه...اگه افسانه رو نديده بودم اين قضيه رو ميذاشم رو حساب تنوع طلب و زياده خواهي ولي ......
يه نگاهي هم به كتاب شعراي اهدايي انداخت و به مسخره گفت: و بسيار رمانتيك و پروانه اي....
گفتم يكي رو نشون بده كه توي دنياي واقعي و منطقش شاد باشه اگه هر دوش بده همون بهتر كه ادم توي دنياي تخيل پوچ خودش خوش باشه!!!!!!!!! ( فك كنم يه هم چين جمله اي رو توي كتاب يك مرد فالاچي خونده بودم از اينكه جوابش داده بودم خوشحال بودم ولي بعد يهوو اين جمله اومد توي ذهنم.....و تخيل فاصله خواهد انداخت بين و تو واقعيت.....!)
+ دقيقا نميدونم تو چي فكر ميكني؟؟! ولي ميدونم هر چي هست چيزه خوبي نيست